تعطیلات به کسالت بار ترین شکل ممکن می گذره. باید تا ژانویه یه مقاله سابمیت کنم که هنوز مشکل داره و حوصله کار کردن هم ندارم. کلی کار عقب مونده دارم. باید رزومه خوب و نامه برنامه ها و اهداف رو بنویسم. تنها کار مثبتم این بود که لیست دانشگاه هایی که می خوام اپلای کنم رو تکمیل کردم. خیلی کار سختی بود. از بین حدود 90 تا دانشگاهی که این رشته رو برای دکترا ارائه می دادند 12 تا رو انتخاب کردم. با توجه به وضع بد کار و اقتصادی انتخاب جایی که من بتونم درس بخوانم و همسرم بتونه کار پیدا کنه، مسئله بغرنج این روزهای ما شده بود. حالا دیگه انتخاب کردیم و ماه آینده هم باید برای همه شون اپلای کنم و بعد در انتظار جواب بنشینم.
شهر خالی از سکنه شده. خاصیت شهرهای دانشجویی اینکه که ایام تعطیلات شبیه شهر ارواح می شن. همه چی هم تعطیله. حتی کتابخانه و جیم. امروز رفتیم دانشگاه به امید اینکه چند تا آدم ببینم. فقط دو نفر رو دیدیم. دو تا چینی که مثل ما با لب و لوچه آویزون می گشتند و احتمالا اونها هم در آرزوی دیدن آدم بودند. به هم لبخند زدیم و رد شدیم.
نظرات ()
|
فکر کنم حدود 2.5 سال از گیاهخوار شدنم می گذره. طی این ایام نه تنها پشیمون نشدم که روز به روز رضایتم بیشتر هم شد. مخصوصا بعد چند بار چک آپ پزشکی که متوجه شدم همه چیز کاملا نرمال خوب هست. اوایل گیاه خواری برام معادل نوعی خاص از غذا خوردن بود اما کم کم به سطح های دیگه زندگیم هم رسوخ کرد و به نوعی مدل زندگیم رو کاملا تغییر داد . از همه تغییراتی که کردم راضیم. خیلی رقیق القلب شدم. الان مدتهاست که دیگه حشره های خونه مون با مسالمت با ما زندگی می کنند و یا بدون آسیب از خونه بیرون انداخته می شوند. مدتهاست که هیچ فیلمی که ذره ای تبلیغ خشونت یا ترسیم خشونت داشته باشه ندیدم. مدتهاست که چندین مدل کیسه زباله برای بازیافت انواع مختلف زباله می خریم. قوطی ها و بطری ها رو جدا می کنم و هر از چندی بچه مدرسه ای ها میان ازم می گیرند که با تحویلشون به دستگاه بازیافت کمی پول برای مدرسه شون جمع کنند ( هر بطری 5 سنت). روزنامه و مقوا و کاغذ رو جدا می کنم و در سطل مخصوصش می ریزم. پس مانده غذا یا میوه جدا می کنم و بخشیش رو به پرنده های می دم . میزان اسراف خونه مون خیلی کم شده. لباس هایی که نمی خوام رو با یک سریشون دستمال گردگیری درست می کنم و بقیه رو هم می دم خیریه. سعی می کنم خرید اضافه ، از هر نوعی نکنم. خونه رو خلوت نگه می دارم و کلا سعیمون بر این هست که تا حد ممکن زندگیمون جمع و جور باشه. خیلی خوبه. خیلی در بعد شخصی بهم حس آرامش می ده. همه این کارهای ساده ، کلی کیفیت زندگی رو بالا برده.
یه مدت خیلی منظم ورزش می کردم. هفته ای سه چهار بار و هر دفعه حدود 1.5 ساعت. الان سه چهار ماهه که جیم نمی رم. فرصت نمی کنم و روحم کشش نداشت . این روزا اما خیلی دلم می خواد دوباره برم بدوم. خیلی روی توان جسمی و روحیم تاثیر مثبت داشت.
17 دسامبر یه امتحان خیلی مهم دارم . از امروز 10 روز براش وقت دارم. البته کما بیش خواندم اما مدل کنکور هست. هر چقدر بخوانم بازم جا برای بیشتر خواندن و بیشتر تلاش کردن داره. قرار هست روزی 6-7 ساعت حداقل بخوانم. البته امروز تا الان که ساعت 3:30 هست روم به دیوار هنوز شروع هم نکردم.
هر روز صبح بیدار می شم با ترس و لرز اخبار رو چک می کنم که جایی نترکیده باشه و کسی هوس نکرده باشه از دیوار سفارتخونه ای بالا بره و این تیپ ماجراهای ایران ، بعد که خیالم راحت شد تازه می تونم فکر کنم چه جوری روزم رو شروع کنم. روزهایی که اخبار این تیپی داشتیم از استرس و دلشوره تمام روز رو بدون هیچ کاری می گذروندم. الان یکی از آرزوهای محالم این هست که ای کاش من اهل ترینیداد و توباگو بودم. یا شایدم جزایر سیشل . از این کشورهای کوچولو که هیچ وقت تو هیچ اخباری اسمشون نمیاد . هیچ استریوتایپی براشون وجود نداره. تقریبا کسی نمی دونه اصلا کجا هستند و اصلا وجود دارند. نه مهاجم هستند و نه مورد تهاجم. نه ظالمند و نه مظلوم. هستند به هیچ بی هیچ ادعا و هیچ اتهامی. فقط یه آرزوست و یک رویا ....
سلام
زندگی ادامه داره. هر چند این ایام خوب نگذشت و خیلی سخت گذشت اما گذشت.
من خوبم. ممنونم که جویای حالم هستید. مشغول درس و روزمرگی های زندگی. این روزها هم اواخر ترم هست و ناخودآگاه مشغول تر.
طول می کشه یخم باز شه و یادم بیاد چه جوری اینجا می نوشتم و بلند فکر می کردم.
از وقتی تو دفترم می نویسم دیگه اینجا زیاد نمیام. بیشتر دوستای ویلاگی هم انگار دفتر خریدند و خیلی وبلاگ ها سوت و کورند
هفته پیش تو سفر بودم که خبر چند بار ورود شدن ویزای دانشجو های ایرانی که به امریکا می آیند رو شنیدم(قبلا همه دانشجو ها ویزای تک وروده داشتند). هر چند هزار و یک اما و اگر داره و شامل حال ما که از قبل اینجا هستیم نمی شه اما خیلی خوشحال شدم. خیلی قدم بزرگی بود. حداقل نسل جدید دانشجو هایی که اینجا می آیند مشکلات ما رو نخواهند داشت . قدم بزرگی هست که ممکنه در ادامه اش خبرهای خوب دیگه هم بیاد. در نهایت هم با توجه به رشته من اگر یک بار خارج بشم و در خواست ویزای مجدد کنم ، قطعا ویزای من چند بار ورود خواهد بود.
این ایام یک کتاب خواندم . درآمدی بر جامعه شناسی دین نوشته فیل زاکرمن. اولین کتابی بود که برای آشنایی با تزم خواندم و خیلی عالی بود. خیلی حس خوبی هست که وقت هایی از روز رو بشینی کتابی که دوست داری رو بخوانی و اتفاقا همون هم بخشی از درست باشه. اگر همه بخش های درسم این قدر با علایقم همخوانی داشت هیچ وقت از دس خواندن خسته نمی شدم. موضوع تزم رو فعلا خیلی گسترده تعریف کردیم. تا آخر تابستون راجع بهش مطالعه می کنم و برمبنای این مطالعات متمرکز ترش می کنم. حوزه کلی تزم این هست : دین، اقتصاد و بازار های مالی. شاید به مرور کمی بیشتر راجع بهش نوشتم.
الان هم دارم کتاب ما چگونه ما شدیم نوشته دکتر صادق زیبا کلام رو می خوانم. خیلی دوستش دارم. خیلی با دید من نسبت به ایران و ایرانی هم خوانی داره. این کتاب در جواب این پرسش هست که چرا ایران که زمانی خیلی پیشرفته بود افول کرد و دیگه نتونست پیشرفتی داشته باشه. اول کتاب توضیح دادند که خیلی از افراد در جواب این سوال همه مسئولیت این ماجرا رو متوجه کشورهای استعمار گر مثل انگلیس و امریکا می دونند اما نویسنده یک سوال خیلی خوب می پرسه. چرا اونها استعمار گر شدند و ما همیشه مورد استعمار باقی موندیم؟ چرا کسی نتوانست اونها رو استعمار کنه؟ چرا هند از زیر یوغ استعمار بیرون اومد؟ شاید راجع به این کتاب هم وقتی تمومش کردم نوشتم.
آدمها تو سوریه دارند می میرند . شهرشون بمبارون می شه. به رگبار بسته می شن. گوشه و کنار تک تیراندازها در انتظارشون هستند. جلو دوربین ها پر پر می زنند و می روند. سی ان ان این روها مهمترین برنامه و خبرش ازدواج سلطنتی انگلیس هست. از ایران و تلویزیونش هم که نگم بهتره. دنیا این روزها خیلی دیوانه شده.
لپتاپ خراب هست و رفته تعمیرگاه. دنیای بی کامپیوتر آرامش خودش رو داره. می شه توش کتاب خواند. یا سر فرصت یک عالمه غذاهای جور واجور پخت. می شه به کلی از کارهای عقب مونده و ریز خونه رسید. گاهی فیلم دید. درس خواند. کمی نوشت و کمی هم فکر کرد.
یک تز دارم که عاشقش هستم و منتظرم تابستون شه و کارش رو شروع کنم. خیلی خوبه که تزت با سرگرمیت شباهت های زیادی داشته باشه و بتوانی باهاش کیف کنی.
نی نی عزیزمون مریض هست و 4 روز هست که بیمارستان بستری هست. این دومین بار هست که تو این ده رو بستری شده. خدا خوش همه بچه های کوچولو رو شفا بده . مریضیشون خیلی دردناک هست و آدم با دیدن مظلومیت و بی دفاعیشون خیلی ناراحت می شه.
مادرانه
بهونه نوشتن این پست فهیمه عزیزم هست که با خبر خوب مادر شدنش خوشحالم کرد. فهیمه جانم این تغییر بزرگ رو بهت تبریک می گم. مطمئنم مادر خیلی خوبی خواهی شد. امیدوارم با ورود این نی نی خوشبخت که مادری مثل تو داره زندگیتون شاد تر بشه . می دونم هزار و یک انگیزه جدید و زیبا در تو ایجاد کرده و مطمئنم تو با این همه انگیزه و اراده موفق تر از قبل خواهی بود.
دوست من که بارداری نا خواسته داشت رو یادتونه؟ خانوم نی نی روز دوم فروردین به دنیا اومدند. تا قبل دوم دوستم همچنان افسرده بود و احساس علاقه به بچه اش نداشت اما به محض به دنیا اومدن دخترش دنیا یک دفعه زیر و رو شد و دوست من هم تبدیل به یک مامان تمام عیار شد که عاشق دخترش شده. دخترش برخلاف اکثر نوزادها از همون لحظه تولد خیلی زیبا بود و سر و شکلش واضح بود. خیلی هم آروم هست و اصلا اهل گریه نیست. دیگه تمام لحظه هاش رو با بچه پر می کنه و اصلا شب و روز نداره. در این حد که شبها هم که بچه خواب هست، می شینه نگاهش می کنه
روز دهم دندونش شکسته بود و باید می رفت دندونپزشکی. هوا طوفانی بود و بجه رو نمی تونست با خودش ببره و گذاشتش پیش من . همه اش نگران بود و از دخترش معذرت خواهی می کرد که تنهاش داره می گذاره. خلاصه اینکه خیلی مامان شدن بهش میاد.
سال نو
وقتی بعد این همه مدت می نویسم احساس می کنم چقدر کار سختی دارم می کنم.
سال نو مبارک. امیدوارم امسال همه مون لحظه های خوب زیادی رو برای ثبت کردن و خاطره ساختن داشته باشیم.
این ایام برام پر ماجرا بودند و سرم شلوغ بود. هم خوب و هم بد. شاید بد هم نباید گفت و بهتر باشه بگم تلخ. سفر تابستونم کنسل شد. یعنی تمتم هماهنگ ها با سفارت امریکا شد که خیالم بابت ویزای برگشتم راحت باشه و درست وقتی که فکر می کردم همه چیز سر جاش هست بهم خبر دادند که کشور دوست و برادر روسیه پرونده ویزای بعضی از کشورهای خاص رو که طبق معمول ما جز شون هستیم در امریکا بررسی نمی کنه. حدود سه هفته دوندگی براش کردم و الکی امیدوار هم شدم اما درنهایت طی ماجراهای طولانی به بن بست رسیدم . این وسط بلیط نیویورک - مسکو رو هم که از قبل خریده بودیم و nonrefundable بود . درنهایت با این ضرر مالی پرونده این سفر هم بسته شد.
خود سفر برام مهم نبود. حتی ضرر مالیش هم که در اشل زندگی دانشجویی چشمگیر هست برام مهم نیست فقط دلم از این گرفته که باز هم باید از خانواده ام دور باشم و آرزوی دیدارشون رو داشته باشم. قدر لحظه لحظه بودن با پدر و مادر و خانواده تون رو بدونید. تا دور نباشید مطلقا درکی از این رنچ دوری ندارید. مثل همیشه می سپارمشون به خدا که بهترین نگه دار هست و باز هم انتظار می کشم...
← صفحه بعد

نظرات ()